قصه ی اول: می گفتند خدا از رگ گردن به شما نزدیک تر است. اما من می گویم خوشبختی از رگ گردن به ما نزدیک تر است. یک مامان نوشته بود وقتی نی نی اش قلپ قلپ از سینه اش شیر می خورد کیف می کند. وکیف می کند. و کیف می کند. گوش می دهد و هر صدای قلپ یک عالمه حس را درونش زنده می کند. با هر صدای قلپ منتظر قلپ بعدی می شود. و دلش غنج می رود. این را که خواندم تمام خوشبختی این مادر را در صدای قلپ قلپ نی نی اش دیدم که به سینه اش چسبیده. این قدر نزدیک. و این قدر بلند. اصلا از فکرش هم آدم گریه اش می گیرد. قصه ی دوم: بچه که بودم فکر می کردم مامانم کار اشتباهی کرد که من را به دنیا آورد. نه اینکه ظلمی در حق من کرده باشد که ظلمی در حق خودش کرده بود. ۴-۵ ساله که بودم مامانم کلاس آلمانی می رفت. به خاطر من مجبور شد کلاس را رها کند چون مجبور بود من را هم با خودش به کلاس ببرد و من زابراه می شدم. آن موقع من فکر می کردم مثلا مهمترین چیز دنیا یاد گرفتن آلمانی است و حالا چون مامان من به خاطر بچه ای که داشته کلاس آلمانی اش را ول کرده پس حیف شده. یا مثلا مامانم حالا باید کلی از وقت خودش را صرف من کند و اگر من نبودم او...
- طـیــّب
در این سه چهار هفته ای که برای آمدن به دانشگاه از قطار استفاده می کنم تفریح جدیدی پیدا کرده ام. واگن اول را سوار می شوم. و همین طور که از سر واگن به ته واگن می روم آدم ها را نگاه می کنم. چه لباسی چه کفشی پوشیده اند؟ آرایش دارند؟ خسته اند؟ خوشحالند؟ با موبایلشان ور می روند؟ اگر با موبایلش مشغولند درحال مطالعه ی چیزی هستند یا تکست بازی می کنند یا موسیقی گوش می دهند؟ بچه دارند؟ بچه شان چه کار می کند؟ با بچه شان چطور رفتار می کنند؟ اگر با کسی هستند با چه لحنی با چه تن صدایی با او حرف می زنند؟ اگر با پارتنرشان هستند چطور با هم حرف می زنند؟ آیا در حال نوازش و بوسه اند یا معمولی کنارهمند؟ وقتی پیاده می شوند دوتایی کنار هم گام بر می دارند یا یکی جلو جلو می رود؟ بعد در هر ایستگاه از واگنی که در آن هستم پیاده می شوم و سریع سوار واگن بعدی که چسبیده به این واگن است می شوم. و باز هم قصه تکرار می شود. این طور روزی حداقل ۱۰۰ تا آدم جدید را ملاقات می کنم، در رفتارشان، رنگ چهره شان، چروک های صورتشان، حالت مویشان، لبخندشان، خستگی شان، حرف زدنشان و … دقیق می شوم و سعی می کنم آن ها را بفهمم. تفاوتشان را...
- طـیــّب
ر معلم خوبی است. او اساسا یکی از بزرگترین لطفهایی که به من کرده است درسهایی است که به من داده است: که چگونه زندگی کنم. این البته به معنای نادیده گرفتن زحمات و کمک های بی دریغش در زمینه های علمی نیست. ر معلم خوبی است. یکی از چیزهایی که من یاد داده است این است که ایگنور بکنم. وقتی عصبانی پیش او می روم و می گویم یک نفر با حرفهایش من را رنجانده از بس که ناعادلانه یا غیرمنطقی بوده می گوید اینگور کن. ر به خوبی می داند که جنگیدن و بحث کردن و اثبات برای این که حق با چه کسی است همیشه راه حل نیست. گاهی راه حل است اما نه همیشه. شما باید یاد بگیرید که چه چیزی و چه عملی و چه حرفی ارزش این را دارد که به خاطرش برانگیخته شوید و فریاد بزنید و بحث کنید و سعی کنید دیگری را راضی کنید تا بفهمد اشتباه می کند. وقتی این را یاد گرفتید می فهمید که اکثر موارد باید ایگنور شوند. اکثر موارد ارزشش را ندارند. اگر دم به تله بدهید (یعنی در شرایطی که باید ایگنور کنید ایگنور نکنید) در جدالی گرفتار می شوید که نه تنها سوهان روح و روان خودتان خواهد بود که سوهان روح و روان اطرافیانتان هم خواهد بود چرا که باید به ناله ها و...
- طـیــّب
احتمالا در ایران ژانر تفکر مثبت و منفی با پخش فیلم راز و بعد کتاب چهار اثر از فلورانس اسکاول شین آغاز شد. به طور خلاصه این کتاب و فیلم می گویند: چیزی که به آن فکر کنی اتفاق می افتد. شکی نیست که فکر کردن به چیز های آلوده و چیزهای خوب در «حال» ما تاثیر متفاوتی دارند. اما ارتباط دادن افکار به حوادث فقط و فقط به معنای این است که قانون بزرگ علت و معلول نادیده گرفته شده است. مثلا این که سرطان بر اساس انحراف در سیستمی بسیار پیچیده اتفاق می افتد انکار می شود و همین که من به سرطان فکر کرده باشم را دلیلی می دانند بر سرطانم. یا من اگر مدام به گرفتن نمره ی خوب فکر کنم اما درس نخوانم تفکرم باعث نمره ی خوب می شود؟ نه! اینجا علت نمره ی خوب من کار و تلاش من خواهد بود نه تفکر من. چیزی که به آن می اندیشم می تواند به من امید بدهد تا بهتر درس بخوانم یا من را مضطرب کند ولی تا زمانی که با عمل همراه نشود نمی تواند به من نمره ی خوب بدهد. درنتیجه از تفکر-> تصمیم گیری ها وعمل و سایر عوامل تاثیر گذار-> رویداد تصمیم گیری ها وعمل و سایر عوامل تاثیر گذار حذف شده. این حتی در مورد بیماری ها هم صادق است. تفکر بد می...
- طـیــّب
این خیلی بد است کاف.
که من توی لعنتی را دوست دارم.
و میدانم هیچ شانسی برای با تو بودن ندارم
تو واقعا یک توی لعنتی هستی
چون خیلی دور و خیلی غیرقابل دسترسی
می بوسمت از همین راه دور
خداحافظ
……
نوشته شده در قدیما
- طـیــّب
سابقا (به ده سال پیش میشود گفت سابقا) اگر تبریک تولدی دریافت میکردم دلخوش به این بودم که گوشه ی ذهن آدمی بوده ام، یا بقدر یادداشتی توی تقویم دوستی. سابقا، عموما... - http://yeaalameharf.blogspot.com/2014...
سابقا (به ده سال پیش میشود گفت سابقا) اگر تبریک تولدی دریافت میکردم دلخوش به این بودم که گوشه ی ذهن آدمی بوده ام، یا بقدر یادداشتی توی تقویم دوستی.
سابقا، عموما تبریک تولدی دریافت نمیکردم مگر از دوستی نزدیک مثلا.
امروز نوتیفیکیشنی هستم در گوشه ی سمت راست صفحه ات، مبنی بر اینکه "امروز تولد فلانی ست" منتج به اینکه :"عه! باشه............تولدت مبارک" بی آنکه واقعا بودن و نبودنمان فرقی برای هم بکند.
رکوردی هم دارم در سیستم های سی ار ام برخی سازمانهایی، که خیلی کول اند و به مشتری و تاریخ تولدش ارج می نهند.
از صبح سیل اس ام اس و ایمیل و نوتیفیکیشن است که سرازیر میشود، بی آنکه حالا خیلی هم مهم باشد.
بگذریم......
میخواستم بگویم کارت تبریک دستنویسی که بهم داده بودی را هنوز نگه داشته ام.
- طـیــّب
سال ۱۹۹۷، قبل از اینکه ایران با خلق حماسهی ملبورن راهی جام جهانی ۹۸ فرانسه شود، ژاپن با گل طلایی دقیقهی ۱۱۸ به ایران برای اولین بار به جام جهانی صعود کرد. در حالی که فدراسیون فوتبال ایران پیش از جام جهانی مربی برندهای به اسم ایویچ را برکنار کرد تا با جلال طالبی در جام جهانی بازنده نباشد، ژاپن هم در گروهی افتاد با سرگروهی آرژانتین که ستارههایی چون باتیستوتا، ورون، اورتگا، زانتی، سیمئونه، کلودیو لوپز، سنسینی، آلمیدا و روبرتو آیالا را داشت و پاسارلا بازیکن قهرمان دو دورهی جام جهانی روی نیمکتش نشسته بود. کرواسی دیگر همگروه ژاپن هم برای اولین بار به جام جهانی آمده بود مثل بوسنی ۲۰۱۴ و سومین همگروه ژاپن جاماییکا بود. بازی اول ژاپن با آرژانتین پرستاره بود و ژاپن بر خلاف انتظار ظاهر شد. آرژانتین تیم برتر میدان بود اما ژاپن هم خوب دفاع میکرد و تک گل آرژانتین روی نبوغ آریل اورتگا و قدرت گلزنی بیهمتای باتیستوتا به دست آمد. ژاپن هم آمده بود تا بازنده نباشد اما ۱-۰ به آرژانتین باخت. یادم نمیآید رسانههای ایرانی درخشش ژاپن و باخت ۱-۰ به آرژانتین پرستاره را آن زمان توی بوق کرده باشند،...
- طـیــّب
یادم هست هر وقت وقتی کسی دم در خم میشد که کفش هاش رو در بیاره سگرمه هام توی هم میرفت، انگار منظره ی نمازخونه ی مدرسه و کفش های لنگه به لنگه، اقامه ی نماز جماعت اجباری؛ ساختمون های عمله ساز با راهروهای باردار از کفش های همسایه ها جلوی چشمم زنده میشد. دست طرف رو می گرفتم و باهاش گلاویز می شدم که لازم نیست کفشت رو در بیاری. بعضی ها اما زیر بار نمیرفتن، لابد فکر می کردن تعارف می کنم ویا بهانه شون این بود که اینجوری راحت تریم. اون وقت من بی اختیار با خودم فکر می کردم که طرف یا دهاتی، یا مذهبی و یا بی کلاسه. اگر هیچ کدوم از این وصله ها به طرف نمی چسبید نتیجه میگرفتم که طرف ” وسواسی و میکرب گریزه” و حداقل گناهش اینه که قابلیت های سیستم ایمنی رو دست کم میگیره. واقعیت اما اینه که در آوردن کفش دم در مطلقا کار بدی نیست و اگر توی ذهن من با بی فرهنگی؛ مذهب و اجبار گره نخورده بود و می تونستم منصفانه بهش نگاه کنم شاید حتی خودم هم کفشم رو دم در بیرون می اوردم. *** یادم هست که یکی از دوستان سگ گرفته بود و با یکی از همسایه های مذهبی ش سر این قضیه درگیری داشت که سگ ها نجس هستن و ال و بل. من هم خیلی...
- طـیــّب
وقتی حالم را می پرسی و می گویم "مرسی"، یعنی نه انقدر خوبم که بگویم "خوبم". نه انقدر بدم که بگویم "خوب نیستم". نه انقدر حوصله دارم که بگویی "چرا الکی می گی خوبی؟!" و جوابت را بدهم . نه انقدر حال دارم که بخواهم "چرا خوب نیستی؟!" هایت را با روی خوش پاسخ بدهم. پس یک جور متوسط بی حوصله رو به بد تصور کن مثلا و بعدش بیخیال شو. همه که نباید خوب یا بد باشند. بعضی ها هم هستند که مرسی اند.
- طـیــّب
آدمها دو دسته که بیشتر نیستند. یا با خیرهگی نگاهشان میگویند «که چی؟»، یا باز با خیرهگی نگاهشان میگویند که «چی؟!». اگر شما هم توی دومیهایید سری بزنید به این لینک. سایت موزهی شهر نیویورک برداشته هفتهزار تا و خوردهای عکس از نیویورک قدیم گذاشته روی سایتش. عکاس هم که کسی نیست جز استنلی کوبریک. البته همانطور که خود سایت گفته اینها عکسهای استنلیِ هنوز کوبریک نشده هست. استنلی هفده ساله. استنلی بیریش و سیبیلی که افتاده به جان شهرِ همیشه[؟] نیویورک و یک تنه شده یک تاریخ ماندگار برای یک متروپول بیتاریخ. آدم است دیگر. گاهی افسوس هم بد نیست. کاش ما هم برای شهرهامان اندازهی عکسهای همین یک نفر آرشیو مردمی داشتیم. سرهرمس (+) راست میگوید: «آدم دلش میخواهد «کمپین» راه بیندازد، ملت را سوق بدهد سمت این که آن گوشی لامصبت که همیشه «همراه»ت است، گاهی عوض این که به آسمان نگاه کنی، بچرخ دور خودت و یک عکسی هم از «جا»ها بگیر. آن «جیپیاس»ت را هم روشن کن. مکانت را هم ثبت کن. یک جوری هم ثبت کن که آدم بفهمد ساعت 5 عصر جمعهی بیست و چندم آذر ۹۲، چهارراه قنات چه رنگی بوده. همین به خدا.»
- طـیــّب