از آنچه نمی دانیم: در ستایش خوشبختی ای که همین نزدیکی ست - https://goldeneverstand.wordpress.com/2013...
Jul 24, 2014
from
لیلا
liked this
قصه ی اول: می گفتند خدا از رگ گردن به شما نزدیک تر است. اما من می گویم خوشبختی از رگ گردن به ما نزدیک تر است. یک مامان نوشته بود وقتی نی نی اش قلپ قلپ از سینه اش شیر می خورد کیف می کند. وکیف می کند. و کیف می کند. گوش می دهد و هر صدای قلپ یک عالمه حس را درونش زنده می کند. با هر صدای قلپ منتظر قلپ بعدی می شود. و دلش غنج می رود. این را که خواندم تمام خوشبختی این مادر را در صدای قلپ قلپ نی نی اش دیدم که به سینه اش چسبیده. این قدر نزدیک. و این قدر بلند. اصلا از فکرش هم آدم گریه اش می گیرد. قصه ی دوم: بچه که بودم فکر می کردم مامانم کار اشتباهی کرد که من را به دنیا آورد. نه اینکه ظلمی در حق من کرده باشد که ظلمی در حق خودش کرده بود. ۴-۵ ساله که بودم مامانم کلاس آلمانی می رفت. به خاطر من مجبور شد کلاس را رها کند چون مجبور بود من را هم با خودش به کلاس ببرد و من زابراه می شدم. آن موقع من فکر می کردم مثلا مهمترین چیز دنیا یاد گرفتن آلمانی است و حالا چون مامان من به خاطر بچه ای که داشته کلاس آلمانی اش را ول کرده پس حیف شده. یا مثلا مامانم حالا باید کلی از وقت خودش را صرف من کند و اگر من نبودم او...
- طـیــّب