- یک - میداسِ پادشاه، دست به هر چیز که میزد طلا میشد. به سنگ، به درخت، به چوب، به خاک. وقتی سرمست از این قدرت افسانهای دستور داد میز مفصلی از خوراک و شراب برایش بچینند تا جشن بگیرد، تازه فهمید چه قدرتِ پردردسری در دست دارد: به هر خوردنی و آشامیدنی که دست انداخت، طلا شد! وقتی دخترش را در آغوش کشید و دخترک، مجسمهی طلایی بیجانی شد در دستان او،... - https://www.facebook.com/1254188...
Jul 16, 2014
from
- یک - میداسِ پادشاه، دست به هر چیز که میزد طلا میشد. به سنگ، به درخت، به چوب، به خاک. وقتی سرمست از این قدرت افسانهای دستور داد میز مفصلی از خوراک و شراب برایش بچینند تا جشن بگیرد، تازه فهمید چه قدرتِ پردردسری در دست دارد: به هر خوردنی و آشامیدنی که دست انداخت، طلا شد! وقتی دخترش را در آغوش کشید و دخترک، مجسمهی طلایی بیجانی شد در دستان او، به تلخی گریست. وقتی خودش را به رودخانه پاکتولوس انداخت تا قدرت نفرتانگیزش را در آب بشوید و آب مبدل به طلا گشت، دیوانه شد، شکوه و جلال پادشاهیاش را رها کرد و سر به بیابان گذاشت. - دو - ابوالفضل زرویی نصرآبادِ طنزپرداز، در مجلهی مرحوم «مهر» قصهی شاهدختی را نوشته بود که هر چه بر زبان میآورد بلافاصله برآورده میشد. قرار شد برای شاهدخت شوهری پیدا کنند و طبق معمول قصهها کسی پیدا نشد؛ تا این که سر و کلهی شاهزادهای در نهایت جمال و کمال پیدا شد و آنقدر در برابر دختر طنازی و دلبری کرد که شاهدختِ دلازدستداده، از شدت ذوق و هیجان فریاد زد «موش بخوردت!» ناگهان موشی عظیمالجثه از گوشهی صحنه پیداش شد و شاهزاده را یک لقمهی چپش کرد. - سه - این...
- طـیــّب