بیایید غم درونیم رو که داره هی اذیتم میکنه رو بگم شاید فکر چرتش از سرم بره. یه مدتی هی دوست و آشنا اینور و اونور فوت میکنن بعد من ترس از مردن نزدیکان پیدا کردم. یعنی تا صدای خانوم والده و آقای والد رو میشنوم بعدش بغض و گریه و کرور کرور اشک. خیلی فکر چرندیه ولی نمیدونم چرا یقه ام رو گرفته
MaryaM,
Amir,
آلیوشا,
امیدم,
بولوار نیفسکی,
terme,
Myri∂m,
ardvisoor,
and
شیخالرئیس مردتنها
liked this
بدبختی دوم اینجاست که هرچند وقت یکبار تایید میکنن ما ابدی نیست وجودمون و هی بدتر میشم من. وضع ناجوریه خلاصه که الان اشکهام سرازیر نشه تو کتابخونه وسط این همه آدم
- AidA®
من دقیقا درکت میکنم آیدا. حستو چند وقتیه که پیدا کردم. بابام دوره مامانم بغل گوشمه. تلفن هر کدومشون به زنگ سوم نرسیده بی جواب میمونه از تپش قلب میمیرم. اگه جواب ندن نصف تهران یا نصف اینجا رو خبر میکنم بسکه زنگ میزنم ببینم آخرین بار کی با کی حرف زدن. وحشتناکه. فک نکنم هیچ وقت بتونم باخاش کنار بیام
- نیالا