یادت می‌آید آن روز‌ها را؟!‌‌ همان روزهایی که کنجکاوی‌ها و فضولی‌های کودکانه‌ات باعث شده بود که در پی جستن «راز پدر» باشی! «راز پدر»؟! حالا که به این گزاره فکر می‌کنی بیش از پیش خنده‌ات می‌گیرد. حالا هر چه فکر می‌کنی به یاد نمی‌آوری که چه چیز باعث شده بود تا فکر کنی که «پدر» حتماً باید رازی داشته باشد. شاید آن روز‌ها تو هم در عالم کودکی مثل خیلی‌های دیگر فکر می‌کردی هر کس نهانخانه و پستویی دارد و رازهایی که آن‌ها را از نگاه اغیار و نامحرمان پنهان کرده است. این روز‌ها امّا می‌دانی آدمهایی هستند که هیچ راز بزرگی در زندگیشان ندارند یا در بهترین حالت ممکن فکر می‌کنند که گنجی در صندوقچه‌شان مخفی کرده‌اند ولی وقتی در صندوقچه باز می‌شود می‌بینی که انبانشان خالی تر از آن بوده که همه فکرش را می‌کرده‌اند. شاید هم جستجو برای یافتن «راز پدر» را باید یکی از‌‌ همان فضولی‌های زودگذر ایّام کودکی بدانی که لابد یکی با دست زدن به اجاق گاز و پنکه ارضایش می‌کرد و یکی دیگر با دکتر بازی و خاله بازی و دیگری با سرک کشیدن لابه لای کتاب‌ها و مجله‌های تلنبار شدهٔ گوشهٔ زیرزمین. هر چه بود تو به دنبال «راز پدر»... - طـیــّب